|
+ نگاشته شده در سه شنبه 15 مرداد1387 8:46 توسط گلي بنام سونیا |
Hello خوبین منم خوبم. وَلوَلی می خوام برم دیگه هم ..... البته یه چند روزی یا یه چند هفته ای یا شایدم یه چند ماهی برم و بعد با یه اسم و نشونی جدید برگردم . می خوام یه آدم جدید بشم ولی بازم فراموشتون نمی کنم . دلم تو این چند ماه براتون تنگ می شه. وقتی خواستم برگردم یه پست می زارم که دارم برمی گردم بعدشم ..................... تا پست دیگه دلم براتون یه ذره می شه . دلم برای سایه جونمم بیشتر از همه تنگ می شه. خدا نگهدار..! + نگاشته شده در دوشنبه 24 تیر1387 15:9 توسط گلي بنام سونیا |
سطر های سفید واژه واژه سطر سطر صفحه صفحه فصل فصل گیسوان من سفید می شوند همچنانکه سطر سطر صفحه های دفترم سیاه می شوند خواستی که با تمام حوصله تارهای روشن و سفید را رشته رشته بشمری گفتمت که دستهای مهربانی ات در ابتدای راه خسته می شوند گفتمت که راه دیگری انتخاب کن: دفتر مرا ورق بزن! نقطه نقطه حرف حرف واژه وا ژه سطر سطر شعرهای دفتر مرا موبه مو حساب کن! + نگاشته شده در چهارشنبه 29 خرداد1387 20:30 توسط گلي بنام سونیا |
دروازه شیطان در سال 1988 یک مهمانی بزرگ از طرف سفیر کبیر کوبا در سفارت این کشور در لندن برگزار شد. در این مهمانی ، مهمانان مختلف لشکری و کشوری و افراد سایر وزارتخانه ها حضور داشتند اما هیچ یک تصور نمی کردند اتفاقی عجیب مهمانی آنها را دگرگون کند. "چارلز انشمور" یکی از تاجران و بازرگانان انگلیسی که سالهای زیادی با کشور کوبا مبادلات تجاری داشت، یکی از مهمانان سفیر کوبا بود. اوپشت مبلی ایستاده بود و مشغول تماشای یکی از تابلوهای روی دیوار بود که ناگهان به شکل عجیبی سرنگون شد. گویی زمین زیر پای او خالی شده بود. بعد از آن اثری از "چارلز انشمور" نبود. او آب شده و به زمین فرو رفته بود. مهمانانی که برای شادی و تفریح به آنجا آمده بودند،چنان وحشت زده شدند که به سرعت تالار سفارت را ترک گفتند. پلیس همراه تجهیزات مختلف از جمله سگهای ردیاب ساعتها به جستجوی انشمور پرداخت اما کوچکترین نشانی از او پیدا نکرد.در بازجویی تمام مهمانان این جمله را می گفتند: ــ او به طرز عجیبی ناپدید شد... ماهنامه علمی جهان تازه به این ماجرا اشاره کرده و تابه حال بیش از 376 مورد ناپدید شدنهای عجیب گزارش شده که مهمترین آنها ناپدید شدن 23 نوجوان 14تا16 ساله در محل برگزاری یک اردو است. نکته مهم اینکه اکثر این اتفاقات در ضلع غربی یک پارک می افتد که به همین دلیل آن قسمت را "دروازه شیطان" یا "دریچه جهنم" می نامند. + نگاشته شده در جمعه 24 خرداد1387 21:53 توسط گلي بنام سونیا |
امروز توولد من هست + نگاشته شده در جمعه 10 خرداد1387 14:58 توسط گلي بنام سونیا |
سلام اگه می شه برام تو قسمت نظرات یک سایت آپلود بزارین.
بابای + نگاشته شده در چهارشنبه 1 خرداد1387 16:46 توسط گلي بنام سونیا |
Bingo Bingo Bingo توبردی میدونستم تو تیم محبوب من بردی توهمیشه می بری تیم من پرسپولیس + نگاشته شده در شنبه 28 اردیبهشت1387 18:50 توسط گلي بنام سونیا |
1روزهاي تعطيل مثل بقيه روزها ساعتتون رو كوك كنين تا همه از خواب بپرن.3. ادامه عرايض + نگاشته شده در پنجشنبه 12 اردیبهشت1387 13:38 توسط گلي بنام سونیا |
صورت فلکی جوزا(دوپیکر) در ماه های سرد زمستانی صورت فلکی جوزا را که ستارگان اصلی پرنورش کاستورو پولوکس حتی در آسمان شب شهر های بزرگ نیز جلب توجه می کنندبه راحتی می توان یافت.این دو ستاره به یاد برادرانی دو قلو چنین نام گرفته اند. برابر افسانه ها «پولوکس»فناناپذیر بود،زیرا او پسر خدایان ،یعنی زئوس بود؛ ولی کاستور برعکس پدرش از نوع بشر بود و به همین دلیل جزو فناپذیران به شمار می آمد.هر دو برادر قهرمانان بزرگی بودند و هیچ گاه از یکدیگر جدا نمی شدند.هنگامی که کاستور در نبردی به قتل رسید،جدایی از برادر برای پولوکس تحمل ناپذیر بود.به خصوص این مساله که کاستور می باید به قلمرو تاریک زیر زمینی مردگان می رفت،پولوکس را خیلی آزار می داد.به این جهت «پولوکس»از پدرش خواهش کرد که اجازه دهد او هم بمیرد تا بتواند به برادر فناپذیرش بپیوندد. زئوس که تحت تاثیر این عشق برادرانه قرار گرفته بود فبه پولوکس پیشنهاد کرد،به جای این که همیشه در نزد خدایان در «المپ»زندگی کند،با کاستور به طور نوبتی یک روز را در قلمرو مردگان و روز دیگر را در المپ به سر آورد.پولوکس بدون مکث و تفکر تصمیم گرفت این پیشنهاد را بپذیرد،تادیگر مجبور به جدایی از کاستور نباشد. می گویند چندی پس از آن ، زئوس به پاس وحدت و وفاداری دو برادر به یکدیگر آنها را به ستارگانی نورانی در آسمان تبدیل کرد. ار آن زمان آنها به شکل صورت فلکی دو پیکر در آسمان زمستان می درخشند و آدمیان را به یاد عشق و دوستی می اندازد. در افسانه ها آمده است که این دو برادر در سفر دریایی «آرگو»نیز که هدفش بازپس گیری پوستطلایی قوچ بود شرکت داشتند . می گویندهنگامی که خطر واژگونی کشتی آنها در طوفان می رفت،دو برادر دریای کف آلود را آرام کردند. شایدبه این خاطر است که می گویند صورت فلکی جوزا برای دیانودان خوش اقبالی می آورد. در روم باستان هم نیز این دو برادر مورد احترام بودند. می گویند دو برادر در سال ٤٩٠ پیش از میلاد به رومیان کمک کردن تا در جنگ پیروز شوند.در همان روز آنها در لباسی ارغوانی رنگدر رم ظاهر شدند و بر سر یک چشمه به اسبان خود آب دادند. پس از آن ناپدید شدند.مردم روم به منظور سپاسگذاری و قدردانی برای پیروزی در جنگ ، معبد بزرگی به یادبود دو برادر برپا کردن،که امروزه هم خرابه های آن پا برجاست. + نگاشته شده در پنجشنبه 5 اردیبهشت1387 21:26 توسط گلي بنام سونیا |
بیوگرافی محمدرضا گلزار عزیزم
الهی که فداش نشم. + نگاشته شده در یکشنبه 7 بهمن1386 19:42 توسط گلي بنام سونیا |
10000بار مردن برای معشوقه و معشوق.1000بار زنده شدن برای مادر.100بار سکس با محبت.10بار گذشتن از گردونه ی مرگ و خلاصه دیگه دنیا بهت امون نمی ده آخریش رو انجام بدی که 1 بار زندگی هست. + نگاشته شده در چهارشنبه 19 دی1386 20:3 توسط گلي بنام سونیا |
سخت گیر معلم دنیا هست که اول امتحان می گیره بعد درس می ده. + نگاشته شده در دوشنبه 17 دی1386 14:19 توسط گلي بنام سونیا |
عاشقي را شرط اول ناله وفرياد نيست تا کسي از جان شيرين نگذرد فرهاد نيست عاشقي مقدورهر عياش نيست غم کشيدن صنعت نقاش نيس غروب شد، خورشيد رفت، آفتابگردان به دنبال خورشيد ميگشت. ناگهان ستاره چشمك زد. آفتابگردان سرش را پايين انداخت، گلها هرگز خيانت نميكنند گريه کردم تابدوني زندگي بي غم نمي شه اگه دستم روبگيري ازغرورت کم نمي شه سفرکردم که ازيادم بري ديدم نمي شه اخه عشق يه عاشق با نديدن کم نمي شه ما هميشه صداهاي بلند را ميشنويم، پررنگ ها را ميبينيم، سخت ها را ميخواهيم. غافل ازينکه خوبها آسان ميآيند، بي رنگ مي مانند و بي صدا مي روند + نگاشته شده در جمعه 7 دی1386 22:32 توسط گلي بنام سونیا |
خسته ام از نوشتن کلام عشق . . . . . . . خسته ام از عشق نوشتن . . . . . . اگر نیز گهگاهی می نویسم به خاطر وجود توست نازنینم . . . . اگر عشق برایم ذره ای معنا دارد٬ و اگر ذره ای از احساس آن در وجودم باقی مانده است به خاطر وجود توست ای بهترینم . . . . . . تونباشی همان یک ذره عشق نیز در وجودم نخواهد بود! دیگر عشق برایم هیچ معنایی نخواهد داشت . . . . اگر می نویسم از عشق٬ بدان که تنها از تو و از عشق تو می نویسم . . . . می نویسم که تو بهترینی . . . . می نویسم که تو لایقترینی . . . . می نویسم تا بخوانی وبه خودت افتخار کنی ٬ به خودت ببالی . . . . افتخار کنی که مانند تو کسی نیست . . . . ببالی که مثل من کسی عاشقت نیست ٬ به پاکی و نجابت تو کسی در این دنیا پیدا نخواهد شد! تو پاکترینی٬ تو بهترینی ای نازنینم . . . . تا زمانی که تو برای من باشی٬عشق من باشی خواهم نوشت . . . . تمام این احساسات عاشقانه که در این دفتر عشق می خوانی برای تو و به خاطر وجود توست . . اگر این همه احساسات زیبا در وجود من است٬ به خاطر توست و همه آنها را مدیون تو ام عزیزم . . می دانم که بعد از تو دیگر تنهایم و عشقی را نخواهم یافت زیراعشق واقعی در این زمانه دیگر نیست٬و اگر هنوز کلامی از عشق در این دنیاست آن کلام مقدس تویی! عزیزم تو را بسیار دوست می دارم . . . . ای اولین و آخرین عشق در این دنیا ٬تو را می پرستم و دیوانه وار عاشقت هستم. + نگاشته شده در جمعه 7 دی1386 22:20 توسط گلي بنام سونیا |
امشب که با تمام وجود دوستی را می جویم ٬ نیستی تا دستهایت را بگیرم و بگویم چشم هایم فقط در تبعید انتظار تو به ره دوخته شده و حریم خود را برای دیدار دیگری نگشوده اند. نمی دانم.... نمی دانم چرا بودن در کنار تو چیزیست مثل خیال مثل فریادی شکسته. پس ای روشنی بخش زندگیم ٬ بیا و باور کن که انتظار برایم آهنگ مرگ است. آه . . ای دل آرام باش و به یاریم بشتاب ٬ تا به عزیزتر از جانم راز دل بگشایم٬ ای قلم که رنگت نشان از صداقت توست و آرامش بخش روح و جان بیا تا با کمک که تو و احساس درونم به او بگویم ٬ بگویم چشم انتظار توام ای روح بخش زندگیم٬ ای ماندگارترین لبخند و ای ترنم هموراه بهار . . برای من در کنار تو بودن مثل تمام لحظه ها زیباست به زیبایی مهربانیت ٬ به زیبایی صدایت . . . آری نوازنده صدایت تارهای وجودم را لرزاند و در آن هنگام بود که اولین آهنگ زندگیم نواخته شد٬ کار تو بود براستی کار تو بود . . . زندگی هیچ بهانه ای دستم نداده بود که دوستش داشته باشم ولی تو این کار را کردی . . می خواهم بدانی که حتی اگر فرسنگ ها دورتر از من باشی ٬ همیشه و همه حال تو را در کنارم حس خواهم کرد ٬ حتی اگر روزی آخرین دقایق زندگیم باشد ٬ ستاره های سیاه ترین شب ها را به امید آمدنت خواهم شمرد. + نگاشته شده در جمعه 7 دی1386 22:1 توسط گلي بنام سونیا |
مردن آن نیست که در خاک سیاه دفن شوم مردن آن است که از خاطر تو با همه خاطره ها دفن شوم + نگاشته شده در جمعه 7 دی1386 22:1 توسط گلي بنام سونیا |
هستی ام ای که نگاهت بی ریاست٬ ای که حرفهایت صمیمی است. ای که کلامت صادقانه و نگاهت عارفانه و قلبت پر از ترانه است. به انتظا رت خواهم نشست تا دست در دست عشق نهیم و در جاده پر پیچ و خم زندگی قدم بزنیم تا فریاد بکشیم ما زندگی را دوست داریم و به انتظار شادی می مانیم و به خاطر یکدیگر نفس میکشیم. همیشگی ترین دیو نه و ابدی ترین عاشقت + نگاشته شده در جمعه 7 دی1386 21:55 توسط گلي بنام سونیا |
|
| ||||||